خدایا مرا به خاطر گله هایم ببخش
امروز در اتوبوس
دختری را دیدم
با موهای طلائی
به او غبطه خوردم
خیلی بشاش به نظر می رسید
هنگام پیاده شدن
در راهروی اتوبوس
می لنگید
او فقط یک پا داشت
و با عصا راه می رفت
اما هنگام عبور....
لبخند بر لب
اوه خدایا
مرا به خاطر گله هایم ببخش
من دو پا دارم
دنیا از آن من است
توقف کردم تا آبنبات بخرم
جوانی که آن را می فروخت
خیلی سر خوش بود
با او صحبت کردم
و هنگامی که او را ترک میکردم
گفت:
((متشکرم))
شما خیلی مهربان هستید
از صحبت با افرادی مثل شما
لذت می برم
من نابینا هستم
اوه خدایا
مرا به خاطر گله هایم ببخش!
من دو چشم بینا دارم
دنیا از آن من است
مدتی بعد
وقتی در طول خیابان پیاده می رفتم کودکی ،با چشمان آبی دیدم
ایستاده بود و
بازی دیگران را تماشا میکرد
لحظه ای توقف کردم
و گفتم :عزیزم چرا تو با آنها باز نمیکنی
بدون آنکه عکس العملی نشان دهد
روبه رو را نگاه میکرد
فهمیدم که او
نمی شنود
اوه خدایا
مرا به خاطر گله هایم ببخش
من دو گوش شنوا دارم
دنیا از آن من است
با پاهائی که مرا به هر کجا می برد
با چشمانی که می تواند
طلوع خورشید را نظاره گر باشد
با گوش هایم که چیزهائی را که باید بدانم می شوند
اوه خدایا
مرا به خاطر گله هایم ببخش
من سلامت هستم
دنیا از آن من است.
پ .ن.
هر روزمان هدیه ای از جانب پروردگار است.
ایمان داشته باشیم هر روز معجزه ای تازه رخ میدهد.
نوشته شده توسط فرزند آدم و حوی: انسان در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 8:17 موضوع | لینک ثابت
لقمان به پسرش گفت:
پسركم، دنياى خود را به آخرتت بفروش كه از هر دو بهره ببرى و آخرتت را به دنيايت نفروش كه از هر دو زیان ببرى.
نوشته شده توسط فرزند آدم و حوی: انسان در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت
از مردمی در شگفتم که خانه ای می سازند که هر روز گامی از آن دور می شوند و ساختن خانه ای را که هر روز گامی به سویش پیش می روند رها کرده اند.
نوشته شده توسط فرزند آدم و حوی: انسان در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت
دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی و دیگری به خدمت خداوند مشغول بود.
آن برادر که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت او خوش بود. برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن. چنان کرد.
آن شب به خدمت خداوند، سر بر سجده نهاد، در خواب شد. دید که آوازی آمد، که برادر تو را بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم.
او گفت: آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر . مرا در کار او می کنید؟
گفتند: زیرا که آنچه تو می کنی، ما از آن بی نیازیم، ولیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت می کند.
نوشته شده توسط فرزند آدم و حوی: انسان در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت
نیایشی زیبا از"جک ریمر"یکی از نویسندگان معاصر
خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند."
خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی وگرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند"
خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."
خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای
خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."
بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان
نوشته شده توسط فرزند آدم و حوی: انسان در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس میكند كه كلبه اش در حال سوختن است.
نوشته شده توسط فرزند آدم و حوی: انسان در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 10:44 موضوع | لینک ثابت
جوهر هستی ما عشق است.
"اکنون" تنها زمان موجود است ....و هرلحظه ان به بخشیدن اختصاص دارد.
میتوانیم یابنده عشق باشیم ، نه جوینده عیب
میتوانیم راهی را برگزینیم و آنرا بپیماییم که بی اعتنا به آنچه در دنیای می گذرد، در درون از آرامش برخوردار باشیم.
نوشته شده توسط فرزند آدم و حوی: انسان در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت
انسان متقی هرگز به بن بست نمی رسید.
نوشته شده توسط فرزند آدم و حوی: انسان در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

قلب اندام روح است. در سکوت است که قلب تنویر می یابد. در سکوت است که پرده ها برداشته می شود و در قلب است که نور خدا می درخشد. خدای نور و زندگی! هر روز مرا از عشقت لبریز کن تا از خود بگذرم و به رنجدیدگان برسم. دعاها و اشک هایم را برایت می آورم و خودم را به "تو" تقدیم می کنم. وقتی که ظلمت وجود دارد, نام خدا نوری را در من بیدار می کند که چون شعله ای فروزان می شود. روز و شب ، در برابرم می درخشد. خدایا! به سراغم بیا, تیمارم کن, زخم هایم را التیام بخش ومرا یاری ده! چون تنها یاری دهنده واقعی "تو" هستی! *** خدايا با من باش و براي من
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY